عسل خانوم شیرینتر شد
تو هفت ماهگیت خیلی بامزه تر شده بودی همه عاشقت بودن کلی خوردنی بودی ،وقتی میبردمت بیرون همه نازت میکردن باهات بازی میکردن تو خیابون عابرا لپتو میکشیدن ،تو هم زود میرفتی بغله هرکی ،کلی فضول بودی لباسای خوشمل مشمل تنت میکردم فک وفامیلا میگفتن این بچه مدل هر وقت یه چی تنش میکنی ،کلی لباسو کفش منو بابایی واست میخریدیم ،بیشتر لباساتو نهگ آبی میخریدم ،گاهی میرفتیم کرج یا تهران اونجا واست خرید میکردم ،خیلی وروجک شده بودی بچه رو میزدی حتی بزرگترو به زور وسایلی که میخاستی میگرفتی ...
نویسنده :
مامان و باباش
13:07
گشواره پنج ماهگی
واکسن شش ماهگی
قشنگی دنیامتو
عسلم تو شش ماهگی کم کم چاردستوپا میرفتی وکلی خنده رو شده بودی البته اولین جندتوتو 40روزگی با ناز کردن بابایی بودقبلش همش تو خواب میخندیدی یا تو حال خودت میخندیدی ،ولی بعدها روزبه روز خنده روتر مبشدی با اون چال صورتت ...
نویسنده :
مامان و باباش
10:52
شیرینیه زندگی
ناز ناز خانومم ، تو پنج ماهگی نشستنو یاد گرفتی البته گاهی یهو میخوردی با سر زمین ،تازه دوتا دندون کوچولو فک پایینت در آورده بود ،همه میگفت خیلی زوده وقتی با دکترت در میون گذاشتم،دکتر بردبار گفتن عالیه کلسیمش خوب بوده خیلی خوبه .همون موقعها بود که بابات یه تکه میوه داد دست با دستای کوچولوت زیاد توان داشتن اجسامو نداشتی اونوقت دو دستی بردی سمت دهنت تند تند ملچو مولوچ میکردی منو بابایی با لبخند رولبامون اشک ذوق تو چشمون جمع شدو به هم نگاه کردی واقعا هر بار خداوند بزرگ رو شاکریم که چنین نعمتی بهمون داد ،انوقت بابایی گفت ملود جانه من میوه دوس داره چشم دخملی همیشه واست میوه میخرم وکلی خندیدیم دوتایی ...
نویسنده :
مامان و باباش
10:44
بدون عنوان
عسلم اینارو از دفتر خاطراتم برداشتم ، جیگر طلای مامانو بابا وقتی 4ماهت بود یکمی سینه خیز میشدی کم خیلی کم ،تو چهار ماهگی بود که مامت گفتی بابایی شاهده چقد زوق کردیم اشک تو چشای هردومون جمع شده بود گشنت بود گریه میکردی تو بغل بابات بودیو میگفتی باگریه ماما ،ماما ...
نویسنده :
مامان و باباش
10:28
بدون عنوان
سلام عزیزه مامان ،مامان وقت نکرد بیاد واست دل نوشته بزاره ،خوشگل خانومم باید خیلی چیزا ازت بگم اینکه چقد دخمل باهوش وبازیگوشی هستی عسل خانم تو از سه ماهگی برمیگشتی رو شکم ،واز دوماهگی خیره میشدی به سفره وتو سه ماهگی کلی با دیدن سفره دستو پا میزدی کلی تپلی بودی ...
نویسنده :
مامان و باباش
10:15
بهار
سلام با اومدن بهار سال جدید به خونه ما هم یه بهار تازه میاد سال ٩٣ رو سه تایی جشن میگیریم خیلی خوشحالم چون دختر کوچولومون با منو همسرم پای سفره هفتسینه منو پدرش خیلی خوشحالیم امیدوارم دخترم به سلامتی دنیا بیاد و ساله جدید ساله خوب وپربرکتی باشه واسمون همچنین واسه شما دوستای عزیزم ...
نویسنده :
مامان و باباش
15:39



